تبليغاتX
موریانه
من وبلاگم رو عوض کردم. آدرسش اینه:

be yourself

دیگه در اینجا نخواهم نوشت.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 20:19 به قلم مهدا |


سلام دوستان. من برگشتم.

یه مدت بود چسبیده بودم به assassin's creed و call of duty4. نمی تونستم بلند شم. به وبلاگ خودم که سر نمی زدم هیچ، میلم روهم چک نمی کردم. اصلا حال اینترنت بازی نبود. اما امروز که شنبه س. این هفته دوتا پست توپ می ذارم. اولیش رو امروز میذارم و همین پسته!(چقدر می پیچونم)

امروز میخوام درمورد سریال آمریکایی Lost براتون بنویسم. که خیلی این روزا طرفدار پیدا کرده. من که خودم عاشقشم. ولی هنوز کامل ندیدمش. حالا شروع می کنیم.

داستان فیلم:

هواپیمای 815آژانس هوایی اوشنیک، درحال پرواز از سیدنی به مقصد لوس آنجلس است که درنزدیکی فیجی، ناگهان دچار سانحه ی هوایی وحشتناکی می شود. دماغه و دم هواپیما کنده می شود و بدنه ی اصلی هواپیما در یک جزیره ی ناشناخته فرود می آید. داستان فیلم، حوادث پیرامون این افراد را نشان می دهد و در مواقعی، نقبی به گذشته ی این افراد می زند. ژانر فیلم، اکشن ماورایی است.

لاست از کجا شکل گرفت؟

درسال 2004، ایده ی اولیه ی ساخت این مجموعه به ذهن لوید براون، مدیر شبکه ی ABC آمریکا رسید و او از جفری ژاکوب آبرامز(J.J.ABRAMS) خواست تا این ایده را پرورش دهد. از همان سال ساخت و پخش لاست آغاز شد. هر SEASON(فصل) سریال، در یک سال پخش شد تا سال 2008. یعنی تا الان 4 Season سریال ساخته و پخش شده. اما فعلا پخش لاست تعطیل است تا سال 2009. که ساخت season های 5و6-فصلهای پایانی کار-به اتمام برسه و از سال 2009 تا 2001 دو season پایانی رو به بیننده ها نشون بدن.

موسیقی فیلم: موسیقی فیلم کاملا هماهنگ با فیلمه. و در فیلم حل شده. به طوری که شنیده نمیشه. ولی حس میشه. این موسیقی به موقع هیجان فیلم رو کامل می کنه و در مواقع لازم هم به شدت شما رو محزون می کنه.

کاراکتر های سریال:

(matthew fox(as Jack Shepherd

جک شفرد

جک، محبوب ترین کاراکتر مخاطبان لاسته. جک شفرد، یک جراح ستون فقرات-تنها پزشک جزیره- به شدت انسان دوست که به علت پاینبند بودن به قسم پزشکی اش، توکار پدرش-که او هم جراح است- گذاشته.

(Evangeline Lilly(as Kate

دختری که خارج از جزیره تبهکار بوده ولی آدم درستی شده. او خوش لباس ترین آدم جزیره است و اصلا هم سوسول و نازک نارنجی نیست. او، جک، ساویر و جان لاک، اعضای هسته ی اصلی گروه هستند. من شخصا شخصیت محبوبم. کیته. بعدش هم هارلی و جک و جان لاک و ساویر.

as Sawyer)Josh Holloway)

اسم واقعی ش جیمز فورده. البته این که چرا بهش می گن ساویر رو نمی گم. اون یه کلاهبردار حرفه ای بوده. و البته آدم خیلی بی تربیت و بی حیایی هم هست!

(Emilie de Ravin (as Claire Littleton

 او هشت ماهه حامله است است و چندبار دردسرهای بدی  می سازد. خیلی هم نازک نارنجی است.

(Dominic Monaghan(as Charlie

گیتاریست معتاد به هروئین که در جزیره ترک می کند.(به لطف جان لاک) اما در پایان season1 با پیدا کردن یک هواپیمای حامل هروئین، هنگ می کند.

(Terry O'Quinn (as John Locke

شکارچی گروه که فرد خیلی عاقلیه. اون قبل از سقوط یک معلول قطع مخاعی بوده. اما در جریان سقوط، دچار تحول شده و سلامتیش رو بازیافته.

(Naveen Andrews (as Sayid Jarrah

سرباز عراقیی که در جریان جنگ آمریکا و عراق توسط آمریکایی ها زندانی می شود. و از مخابرات و اسلحه خیلی سردرمی آورد. او هم از اعضای اصلی گروه است.

 (Jorge Garcia(as Hurley

هارلی لقب این خیکی بامزه س. اسمش هوگو ریز است. او در یک مسابقه ی بخت آزمایی برنده شده و به شدت ثروتمند بوده در خارج از جزیره. ولی معتقده که نفرین شده. این بخش نفرین و مسابقه ی بخت آزمایی یکی از جذاب ترین بخش های سریاله.

بقیه ی شخصیت ها نقش زیاد مهمی ندارند. که بخوام بگم.

خوب برای دیدن گالری عکسا برید به ادامه ی مطلب.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 12:41 به قلم مهدا |


سلام دوستان. ببخشيد من هارد كامپيوترم سوخته. زياد نمي تونم از كامپيوتر داداشم استفاده كنم. حوصله ي آپ كردن نداشتم. سرم هم به مدرسه گرم بود. اينه كه ببخشيد. راستي من فردا با مدرسه ميرم شمال. بنابراين عذر ميخوام اگه نظرداديد تا يه هفته نبايد منتظر پاسخ باشيد.
دعام كنيد.
طه، سيد، من اومدم!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 14:51 به قلم مهدا |


سلام.

وقت تعارف و اینها ندارم. سریع میرم سر اصل مطلب.

مثل اینکه سازمان سمپاد تصمیم گرفته که در تهران ۴ مدرسه ی علامه حلی دیگه به راهنمایی های پسرونه اضافه کنه. و از امسال هم مدرسه ی حلی۳( که راهنمایی-دبیرستانه) شروع به کار خواهد کرد.

اما این تصمیم خیلی تصمیم غلطیه. دلایل به این شرحند:

  1. اگر ما بچه های این چند منطقه ی شرق تهران(۱و۳و۷و۴و۱۴و ...) در یک مدرسه نبودیم، مطمئنا دوستان ما به مناطق خودمون محدود میشدن.
  2. دبیرستان علامه حلی(فکر کنم نزدیکای کارگر باشه) هم به همه جا دسترسی مناسب داره و هم بسیار بزرگه و از امکاناتش هرچی بگم کم گفتم. اون وقت میخوان از ما منطقه ۳ ای ها و بچه های مناطق ۱و۲ این مدرسه ی خوب رو بگیرن و به مدرسه ی کوچیک حلی۳ بریم در دبیرستان.  سومیای امسال)راهنمایی( بسته به منطقه ی منزلشون بین دبیرستان حلی و مدرسه ی حلی ۳ تقسیم شدن. و ما دوره ی چهاردهی های حلی ۲ هم از دوستانمون در مناطقی نظیر۴ و ... جدا می شیم. آیا به نظرتون این تصمیم درستیه؟

ما با این تصمیم مخالفیم. خواهشمندم کمی فکر کنید و سعی کنید یک راه حلی برای ما پیدا کنید.

من مشغول تهیه ی یک طومار اعتراضم که بفرستم سازمان. البته اگر اثر داشته باشه و اصلا توجه بکنن.(البته امیدوارم.) شاید سیستم نظر دهی رو در وبلاگ هم سازماندهی کنم. لطفا بی توجه از این موضوع نگذرید.

نظر بذارید تو رو خدا. امیدوارم این پست نظرهاش از دویست بگذره.

ممنونم،

مهدا.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 17:38 به قلم مهدا |


سلام. همونطور که گفتم پسا جدیدی دارم. اما این پست جدید، اون کلیپس. چون هنوز عکسا آماده نیست.

هنوز یه امتحان ما و اولیا مونده. شنبه، امتحان تاریخ!!!!!!!

خوب اینم از کلیپ. دانلودش کنید، حالش رو ببرید. برای اجرای این کلیپ باید Real Player داشته باشید.

لینک دانلود و پخش کلیپ یاکریم

قربونتون، خدانگهدار.

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 10:45 به قلم مهدا |


سلام.

تعطیلات خوش گذشته؟

خوب من از سه شنبه تا ژنجشنبه مسافرت بودم. رفته بودیم بانه. جاتون خالی چه هوایی بود!

اما درباره ی وبلاگ: سه پست خواهیم داشت:

  1. عکسها و توضیح روز نمایشگاه
  2. سفرنامه ی سفر بانه به همراه چند عکس
  3. دانلود یک کلیپ باحال

ترتیب زمانی(از راست به چپ): ۲-۳-۱ 

خوب، خوش باشید.

بای.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 22:10 به قلم مهدا |


سلام.

خوب ایام امتحاناست و من اصولا! نمی تونم زیاد آپ کنم. یعنی بهتر بگم حالش رو نداشتم. اول از همه قهرمانی عشقم پرسپولیس رو به همه ی پرسپولیسیای عزیز تبریک میگم(از جمله آقای هاشمی نسب و علی لیاقت، پشت سریم) و امیدوارم قطبی و خلیلی سال بعد بمونن. قهرمانی اون یکی عشقم یعنی منچستر در لیگ جزیره و لیگ قهرمانان اروپا رو هم به تمام منچستری های عزیز)باز هم از جمله آقای هاشمی نسب و علی لیاقت تبریک میگم. امیدوارم روند موفقیت های منچستر و پرسپولیس متداول بشه.

اما در مورد وبلاگ: کد آهنگ رو برداشتم چون خسته کننده شده. اگه کسی سایتی رو می شناسه که کد گادفادر یا مدرن تاکینگ رو داره، لطفا  معرفیش رو دریغ نکنه.

پست ویژه نمایشگاهمون رو هم میذارم. منظورم روز سه شنبه ایه که رفتیم نمایشگاه کتاب. مطمئن باشید چیز درست و حسابیی می شه. به شرطی که این سعید عکسا رو بیاره. سعید پاکشون که نکردی از دوربینت؟!

بچه هایی که جزوه ی فیزیک گرما، شیمی و زیست رو می خوان بذارم روی 14heroes شیمی و زیست رو که میذارم. اما برای فیزیک گرما مطمئن نباشید. اگه وقت کردم تایپش می کنم میذارم. اما بعید می دونم بشه. به هر حال سر بزنید به پاتوق. فعلا که کارورزی دستور املا رو ننوشتم.

راستی آقای کلانتری مرسی برای کتاب. نظرم دربارش رو براتون خواهم نوشت. توی نقدی که دربارش خواهم نوشت و در اینجا خواهم گذاشت. راستی آقای کلانتری یادمه ازم پرسیدید که "چرا نویسندگی می کنی؟" و حالا میخوام جوابتون رو بدم. چون اونوقت به جوابم و حرفم اطمینان کامل نداشتم. دلیل من اینه:  جیووانی پاپینی، نویسنده ی ایتالیایی این حرفو زده. پاپینی اعتقاد داره:"نوشته ودیعه ای الهی است که از هر کسی بر نمی آید." به همین علت نویسندگان را مسئول می داند.

نمی خوام بگم خیلی عالی می نویسم  و خدا به من یه قدرت خاص داده. درسته که بخش زیادی از نوشتن به استعداد برمی گرده. اما بخش زیادیش هم به تمرین بر می گرده. و من چون اتفاقات زیادی رو دور و برم می بینم، می خوام که با دستام لااقل یه کار مفید کرده باشم. البته نوشته خیلیم منو خالی می کنه. حتی بیشتر از مستراه!!!(مزاح فرمودیم!)

راستی تند که جواب ندادم؟؟ اگه تند بوده ببخشیدا!!!

خوب، اومدم یه ابراز احساساتی بکنم و برم.

راستی اگه فردی از دوستان منو با نامی غیر از موریانه در فهرست لینکهاش گذاشته، لطفا عوضش کنه. این وبلاگ از این به بعد، عنوانش هم موریانه خواهد بود.

ممنونم!

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 12:57 به قلم مهدا |


modern talking

سلام. برای اولین بار میخوام اهنگ برای دانلود بذارم. تو 14heroes هم گذاشتمش. خوب احتمالا میدونید که من پاپ(POPE) دوست دارم. و نتیجه می گیریم که خواننده ی محبوبم هم توماس اندرسه. خوب. میخوام محبوبترین و معروفترین آهنگ طرفداران Modern Talking رو بذارم. آهنگYou're my heart and soul درسته که دیگه این گروه آهنگ بیرون نمی ده و آهنگاش قدیمیه براتون. ولی ارزشش از خیلی آهنگا بیشتره و از زیباترین آهنگهاییه که من شنیدم. متن انگلیسیش رو گذاشتم و دانلودش هم تقدیم به شما!حجمشم 3.654mb هست. با اینکه حالم گرفته بود. ولی توماسه دیگه معجزه می کنه! راستی ببخشید عکس بهتر از این گیر نیاوردم.

راستی به زودی منتظر سفرنامه ی نمایشگاه کتاب ما باشید. تو 14heroes هم سفرنامه رو خواهم گذاشت. به سلامت!

http://moormoor.persiangig.ir/audio/01_~Track.mp3

download you're my heart'you're my soul

Deep in my heart, there's a fire that's a burning heart
Deep in my heart, there's desire for a start
I'm dying in emotion
It's my world in fantasy
I'm living in my, living in my dreams

You're my heart, you're my soul
I keep it shining everywhere I go
You're my heart, you're my soul
I'll be holding you forever, stay with you together

You're my heart, you're my soul
Yeah, a feeling that our love will grow
You're my heart, you're my soul
That's the only thing I really know

Let's close the door and believe my burning heart
Feeling all right, come on, open up your heart
I'll keep the candles burning
Let your body melt in mine
I'm living in my, living in my dreams

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:24 به قلم مهدا |


سلام. من سریع بگم فردا ما(منو هورمزدو و ایمانو و سعیدو و حاجیو ارسلان) از مدرسه میریم نمایشگاه. برای ۵شنبه یا جمعه منتظر خاطرات و عکسای نمایشگاه باشید.دعام کنید.

بای.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:2 به قلم مهدا |


سلام دوستان. از داستان کوتاهم خوشتون اومد. آقای کلانتری مرسی هم از نقدتون و هم از ادرس سایت. سایت خیلی زیبایی بود. آقای کلانتری هنوز تو مسنجرم نرفتم. جواب نقدتون رو هم روش فکر می کنم و به شدت پاسخ خواهم داد!

خوب، همونطور که می بینید، من قالب وبم رو عوض کردم و قالبم رو از سایت "قالبهای نایت اسکین" برداشتم. قالب های زیبای بسیاری داشت. اما من این رو که قالب وبلاگ نکته دان هم بود رو پسندیدم(بهتر بگم: عاشقش شدم. تا حالا قالبی اینقدر منو مجذوب خوش نکرده بود.). به نظرتون این قشنگ تره یا قالب قبلیم؟ حتما جواب بدین ها!!!

خوب، اینم پاسخهای نظرسنجیه قالبه:

« قالب وبلاگ من »
 
به نظرتون قالبم چه طوره؟

1- عالیه! حرف نداره!
.
.
 2رای - 22.2%
.

2- خوبه. ولی بهتر از ایناش هست.
.
.
 4رای - 44.4%
.

3- بدنیست. متوسطه!
.
.
 2رای - 22.2%
.

4- خوشم نمیاد. ضایع است بسی!!!
.
.
 0رای - 0%
.

5- مزخرفه! تو فقر قالب بودی؟؟؟!
.
.
 1رای - 11.1%
.

نظرسنجی "شناسه ی وبلاگ من" هم تا آخر خرداد برقراره.

اما دیشب خواهرم موقع شام، یک فایل صوتی رو برامون پخش کرد تو کامپیوترش. این فایل که ۱۰ دقیقه بود، در واقع، قسمتی از یک شب شعر بود که در این بخش ۱۰ دقیقه ای شاعری به نام "خلیل جوادی" میاد و شعری زیبا می خونه. آپلود کردمش. دانلودش کنین و حتما نظرتون رو راجع بهش بهم بگین.  

دانلود فایل صوتی محکمه

خوب، خوش باشین و ...

بای.

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 16:30 به قلم مهدا |


سلام به دوستای گلم. تا به اینجای امروز هیچ کار درسی انجام ندادم. چون دارم لیستی از کتابهایی که برای نمایشگاه کتاب می خوام بخرم رو آماده می کنم. پریروز برای هر دوتا کلاس "کارگاه نویسندگی" و "داستان نویسی" این داستان کوتاه رو نوشتم. می خوام از این به بعد داستانهای خودم رو هم براتون بذارم. خوب این اولیشه دیگه! کم کم پخته تر میشه. خوشحال میشم نقدش کنید. راستی کی میرید نمایشگاه؟ من احتمالا یکشنبه - سه شنبه میرم.

خوب دیگه وراجی کافیه. اینم داستان کوتاه من:

اشکهایش را پاک کرد و کلید را در درِ ورودی ساختمان شمارهی 21 چرخاند. بن بست "Blue man" مثل همیشه دچار سکوتی کسل کننده بود. اما این بار این سکوت برای"آن" بیشتر ترسناک و دلهره آور بود تا کسل کننده. در ماشینش را بدون قفل کردن بسته بود و آن را مقابل درخت چناری عظیم که کنار ساختمان شمارۀ 21 قرار داشت، ول کرده بود. درِآئیینه ایِ ساختمان 6 طبقه با صدایی کلیک مانند، باز شد. آن" سوار آسانسور شد و دکمۀ 6 را فشار داد. در طول چند ثانیه که به آپارتمانش در طبقۀ ششم برسد-که البته برایش خیلی طولانی تر بود- مدام خودش را توی آئینه نگاه می کرد، لب هایش را گاز می گرفت و با انگشتانش سعی می کرد موهای کوتاه و صاف قهوه ایش را حالت دهد. اما بیشتر باعث پریشانی موهایش می شد. شال گردن زرد و آبی اش، سفت دور گردنش را گرفته بود و کاپشن سیاهش او را بزرگتر از حد معمول نشان میداد. بالاخره در آسانسور باز شد. و در چوبی آپارتمان دلنشین و نقلی او لوک. در باز شد. دکوراسیونی ساده داشت. گشتی در خانه زد.اما....لوک هنوز به خانه برنگشته بود. دلش هزار راه رفت. رفت سراغ تلفن و بی آنکه روی مبل راحتی کنار تلفن بنشیند، شمارۀ موبایل لوک را گفت. اما...مشترک گرامی، تمام مسیرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال می باشد. بارها شماره را گرفت. اما گویا این زن سوزنش گیر کرده بود.  کم کم داشت نگران لوک میشد. با خودش گفت: نکند برایش اتفاقی پیش آمده باشد؟" و نگران کننده تر از این صدا، صدایی در درونش گفت:  یا، نکند برایش اتفاقی پیش آورده باشم؟" ناگهان، تق تق تق تق، صدای در می آمد. کسی از پشت در گفت: خانم؟ خانم کارل؟ میشه در رو باز کنید؟" آن، از چشمی در نگاه کرد. مردی نسبتا چاق و کوتاه قد با پیراهن سبز یشمی و شلوار جین و کفش کتانی، به همراه دو مامور پشت در ایستاده بود. و تنها با حرکتی کوچک صدای کلیدهایی که از بند کمربند شلوارش آویزان بودند، از پشت در به گوش می رسید. با خود گفت:حتما برای لوک دردسری پیش آمده. با نگرانی، در را باز کرد. مرد که به نظر می آمد راننده تاکسی باشد و موهای چرب و چیلی اش انگار که در روغن بوده اند، به دو مامور گفت: خودشه! دیدید که؟ ماشین مال همین خانومه! زد بهش و فرار کرد. منم تعقیبش کردم و اتومبیلش رو اینجا پیدا کردم. پلیس ها به آن نگاه کردند و یکی از آنها گفت:خانم کارل، طبق گفته های این مرد، شما متهم به قتل آقای لوک کارل هستید. باید با ما به ادارۀ آگاهی بیاید. دیگر فهمید چه اتفاق شومی رخ داده است. تازه داشت حوادث 1-2 ساعت قبل را به یاد می آورد. چهرۀ وحشتزدۀ لوک؛ وقتی که با ماشین آن، برخورد کرد، پارک "بن سیلور" و .... ان دختر، همانی که باعث شد او به خیانت لوک یقین پیدا کند. حالا دیگر دلش شور نمی زد. بلکه موجی از تنفر دلش را به هم می کوبید......

 

4 ماه بعد.....

دو پرستار تیمارستان و یک مامور پلیس، زنی را که روی ویلچری نشسته بود، به سمت گورستان می بردند. صورت زن خالی از هرگونه احساس بود. روی قبر نوشته بود: لوک کارل

.

.

.

مرگ: 2 آگوست 2005

صورت زن چیزی بروز نمی داد. گویی روح نداشت. اما هنوز تصاویر آن دختر و صدای لوک که آن دختر-جنی را-صدا می زد،در برابرش ظاهر می شدند. دستهایش را مشت کرد و گل سرخی را که در دستش بود، پرپر کرد.

 

مهدا پورمهدی، اردیبهشت ماه 1387.

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:54 به قلم مهدا |


سلام. امروز روزی عالی و خوش و خجسته برای من بود. اول دعوای جالبمون با اقای ک.....ن....سر کلاس تاریخ.(زحماتم و شب نخوابیدنام برای کنفرانس هیچ و پوچ شد) خیلی معلم باحالین. خیلی کلا باهاشون حال می کنم. آدم تکی هستن. در کل خیلی دوستشون دارم.

بعد پیروزی ۵-۰ پرسپولیس مقابل شیرین فراز(یعنی همین چند دقیقه پیش). و قبلش باخت سپاهان و مساوی صباباتری و در نتیجه صعود پرسپولیس به مکان دوم جدول و رسیدن با فاصله ی ۴ امتیازی سپاهان و صعود محسن خلیلی به صدر جدول گلزنان لیگ با ۱۴ گل.

و دیشب هم قربونش برم اسکولز گل کاشت با اون شوت خوشگلش.

خطاب به بارسایی ها: ا. شدید؟؟؟! 

خوب خواستم بگم خوشحالم و خوشحال باشید و ....

زت زیاد.........

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:25 به قلم مهدا |


سلام. من اومدم.

خوب بروبچز چهاردهی من براتون تکلیف تاریخ رو گذاشتم فایل ورد۲۰۰۳هستش. می تونید از اینجادانلود کنید.

فقط تو رو خدا یه ذره تغییرش بدین. تو ۱۴ هیروز هم هست. مثلا من کینگ اف هرسیجزما!!! با یوزر هومی گذاشته بودمش. مشکل داشت با یوزر خودم یه لینک دیگه گذاشتم. الان هم درسته!گذاشتمش اونجا. خلاصه که استفاده کنید دیگه. فقط کپی پیست نکنید ها جیزه!!!

راستی با تشکر از آقای علی  لیاقت به خاطر کمک در تنظیم تکلیف تاریخ!

فعلا بای.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 17:30 به قلم مهدا |


سلام به دوستان گلم. ای سومیا کوفتتون بشه شما میرید اردو ما رو نمی برن اردو. نامردا.

خوب ایمان برام یه میلی فرستاده بود و من هم خیلی خوشحال گشته بودم!   این داستان خیلی زیباست و گفتم بدنیست تو این وبلاگ به نمایش در بیاد:

قورباغه ها
 
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... Who arranged a running competition.

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با

هم مسابقه ی دو بدند .

 

The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

 

A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants....

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...

 

The race began....

و مسابقه شروع شد ....

 

Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند .

 

You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :


"Oh, WAY too difficult!!"
"
اوه,عجب کار مشکلی !!"


"They will NEVER make it to the top."
"
اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند ."

or: 
یا :

"Not a chance that they will succeed. The tower is too high!"
"
هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !"

 

The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...

 

Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...


The crowd continued to yell,  "It is too difficult!!! No one will make it!"
جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !"
 
More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف

...

But ONE continued higher and higher and higher....
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....


This one wouldn't give up!
این یکی نمی خواست منصرف بشه !

 

At the end everyone else had given up climbing the

tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه

کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !


THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to

know how this one frog managed to do it?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو

انجام داده؟

A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

 

It turned out....
و مشخص شد که ...


That the winner was DEAF!!!!
برنده ی مسابقه کر بوده !!!
 
The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic....   because they take your most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in

your heart!


Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون

اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
هیشه به قدرت کلمات فکر کنید .
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

Therefore:
پس :


ALWAYS be....
همیشه .....


POSITIVE!
مثبت فکر کنید !


And above all:
و بالاتر از اون


Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید

رسید !


Always think:
و هیشه باور داشته باشید :


God and I can do this!
من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم


Pass this message on to 5 "tiny frogs"  you care about.
این متن رو به 5 تا "قورباغه کوچولو" که براتون اهمیت دارند بفرستید .

Give them some motivation!!!

به اون ها کمی امید بدید !!

 

Most people walk in and out of your life......but FRIENDS Leave footprints in your heart 
 
آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی

دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت

 

*موفق باشی*

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:7 به قلم مهدا |


روزگار پلیدی است. دوستانی که می گویند دلت گرفته علتش همین پلیدی روزگار و ماست. قابل توجه هورمزد رضایی و محمد شفیعی. چرایی و چگونگیش بماند. ولی به خودم که می ایم، بغض می کنم. لبهایم قفل می شوند. و کاری جز سکوت و نگاه به بیرون از پنجره نمی توانم انجام دهم.

رفته بودم تا برای ماکت جغرافیم مطالبی را پرینت بگیرم. به سمت خانه که برمی گشتم، یکی از آشنایان را دیدم که با چهره ای متفاوت از همیشه، بود.نمی دانم که من را دید و شناخت یا نه. ولی در وجود به چیزی رسیدم. از دورویی متنفرم.  من محکم نمی گم که این خوبه و اون بده. اما حاضر نیستم یکجا این باشم و یکجا اون.

من از این مدرسه بدم اومده. البته شایدم نه از مدرسه، بلکه از آدماش. و نه از همه شون. خیلی از بهترین دوستان من تو این مدرسه ن. آدمایی مثل اقایان هاشمی نسب، قربانی، مشایخی، کلانتری، مهدوی و ...(با این که سنشون از من بیشتره ولی نسبت بخ بچه ها باهاشون خیلی بیشتر احساس راحتی می کنم. ) و کسی که هیچ وقت فراموشش نمی کنم، آقای رجایی، رو من تو این مدرسه شناختم. کسی که الان کیلومترها ازش دورم. ولی با رفتنش کلی غصه دار شدم.

اما خیلی از دوستام رو بعضی وقتا به این که باهاشون دوستم یا باهام دوستن، شک می کنم. اصلا چرا همه انتظار دارند همیشه به جای مهدا پورمهدی که کلی غم داره، یه دلقک ببینند. مگه من دلقکم؟ بابا منم آدمم. کم کم دارم از زندگی ناامید میشم.

ببخشید. دلم پر بود. سرتون که درد نگرفت؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 16:48 به قلم مهدا |